چهارشنبه‌ سوري‌        

 چهارشنبه‌ سوري‌       

يكي‌ از سنتهاي‌ باستاني‌ ايرانيان‌ برگزاري‌ جشن‌ چهارشنبه‌ سوري‌ بوده‌ ، در اين‌ شهرستان ‌نیز مثل‌ سايرنقاط ايران‌ مردم‌ پس‌ از غروب‌ آفتاب‌ در اكثر روستاها و مناطق‌ شهري‌ در پشت‌ بام‌ ) لازم بیاد آوری است که در زمان قدیم پشت بام تمام خانه ها از گاهگل بوده و روشن کردن آن خسارتی وارد نمیکرد .) آتش‌ روشن‌ مي‌كنند .در شهر نيز بچه‌ها در كوچه‌ و محله‌ آتش‌ روشن‌ مي‌كنند . مردان و زنان‌ و دختران‌ و كودكان‌ در اطراف‌ آتش‌ جمع ‌مي‌شوند و از روي‌ آن‌ مي‌پرند و دختران دم بخت بعد از خوردن پلو چهارشنبه  ، به پشت در منازل همسایه ها و یا فامیل ها رفته و  در پشت‌ در ايستاده‌ و كليد مي‌اندازند و براي‌ فال‌ گرفتن‌ به‌ سخن ‌اولين‌ ندا دهنده‌ فال‌ خود را تعيين‌ مي‌كنند.  در آن شب رسم است که معمولا در خانه ها از مسایل امیدوار کننده صحبت میشود تا شنوده پشت در چیز بدی نشنود . عصر چهارشنبه‌ سوري‌ براي‌ دخترانی که‌ نامزد ( آداخلی ) هستند  از خانه‌ داماد خونچه‌اي‌ فرستاده‌ مي‌شود. در آن‌ خوانچه‌ ،  آجيل‌ ـ شيريني‌ ـ حلوا ـ پلو دم‌ كرده‌ با خورشتهاي‌ مختلف‌قرار مي‌دهند. همچنين‌ صبح‌ روز چها ر شنبه‌ آخر سال‌ قبل‌ از طلوع‌ آفتاب‌ كودكان‌ و زنان‌ و جوانان‌ به‌ كنارچشمه‌ مي‌روند.  كوزه‌ آبي‌ كه‌ روز قبل‌ آماده‌ كرده اند را ، با آب‌ پركرده‌ به‌ خانه‌هاي‌ خود مي

ادامه مطلب

اتحاد علمدار و گرگر

شنیده های من چندین جریان خوب را در مورد اتحاد علمدار و گرگر شامل می شود که برای من همیشه محترم و  از نظر بسیاری از افرادی که به آبادانی و پیشرفت علمدار و گرگر ( هادیشهر ) فکر میکنند  جریاناتی مهم تلقی میشوند .

قدیمی ترین این جریانات مربوط می شود به احداث یک باب مدرسه شش کلاسه در بین دوآبادی علمدار و گرگر .

مرحو م اجلالی لشکر گرگری که فرد با نفوذی بوده و با رییس معارف آذربایجان آن زمان دوستی نزدیک داشته ، اجازه تاسیس یک باب مدرسه شش کلاسه را از رییس فرهنگ   آن زمان ( فردی به اسم احمد خان که کرد تبار و فردی دانشمند بوده و گویا فارغ التحصیل  دانشگاه الازهر مصر  بود و با مرحوم اجلالی لشکر دوستی نزدیک داشته )   دریافت کرده بود .شرط تاسیس مدرسه هم این بود که بین دو آبادی باید باشد . بهمین مناسبت جلسه ای با شرکت بزرگان علمدار و گرگر در منزل فاضل بنام ( فاضل اِشی ئی ) که هم اکنون منزل پدری ثروتی هاست ، تشکیل میدهند ،  که در این جلسه از علمدار  آقایان :  

میر آقا محسنی  ، حاجی حسین زاده لوار ، میرزا جبرائیل فتح علیزاده علمداری و میر تراب آذرتاش و.. و از ریش سفیدان گرگر هم آقایان :

حاجی میرهاشم صدر موسوی ، ملا اسدالله سهروی و حاجی عبدالله احمدزاده ، نایب محمد حسین مهدینژاد ، ملاعلی تقوی و مشهدی اسدلله پاکزاد و. .

این جلسه بنا به دلایلی که مشخص برای نویسنده وبلاگ مشخص نیست  به نتیجه ای نمیرسد .

دومین قدمی که بنظر من خیلی رل اساسی در اتحاد دو آبادی ایفا نمود زدن خیابان و  وصل دو آبادی بوسیله این خیابان  "خیابان امام ( ره ) فعلی "بهم بود .

سومین اقدام ساختن مصلی وحدت بود که توسط حجت الاسلام و المسلمین حاجی آقای دادیزاده ، اولین امام جمعه شهرستان جلفا و با خودیاری اهالی دو آبادی و از محل در آمد کالاهای متروکه گمرک جلفا ، احداث و مورد بهره برداری قرار گرفت  که به نظر من در این اتحاد بی تاثیر نبود . یاد آوری میشود ، قبلاً نماز جمعه جلفا در زمستان و تابستان ، در سرما و گرما در محوطه باز مقابل مخابرات قدیم تقریباً محل شهرداری فعلی و خیابان مقابل آن برگزار می شد .

اقدام بعدی انتخاب نامی مشترک برای این دو آبادی بود .

الحمد الله امروزه علمدار و گرگر (هادیشهر ) به همت مردان و زنان فهمیده اش به شهری آباد و پر رونق تبدیل شده است که بد خواهان و تنگ نظران هرچقدر هم تلاش نمایند نمیتوانند این اتحاد را خدشه ای وارد نمایند . نبلور این اتحاد در انتخابات 1386 مجلس شورای اسلامی ببار نشست و مردم دو نقطه هادیشهر با اتحاد خود آقای سازدار را بعنوان نماینده شهرستانهای مرند – جلفا به مجلس راهی کردند و برای اولین بار شیرینی میوه اتحاد را چشیدند . امروزه نیز مردان و زنان بیشماری هستند که برای این آبادانی و اتحاد این شهر واحد با جان و مال تلاش میکنند که امیدوارم مقامات مسئول و اهالی شریف این افراد را شناسائی و به نحو شایسته ای از آنان قدردانی نمایند

نصب خود پرداز در جنوب هادیشهر !!!!!!

خود پردازهای شمال هادیشهر نیز اغلب با مشکل روبرو هستند که نیاز به رسیدگی بیشتر دارند

همانطور که میدانید در چندین نوبت در باره نبود خود پرداز در بانکهای جنوب هادیشهر مطالبی نوشته و مشکلاتی را که نبود این دستگاه  عصر اینترنت و دولت الکترونیک برای مردم بوجود آورده است را یاد آور شدیم  ولی نه نوشته ها ، و نه مراجعات متعدد اهالی و نامه ها و تومارها تا کنون هیچ اثری نداشته  و تاحال جز وعده و وعید ، کاری عملی انجام نشده است . حال که حتی بقالی های سر کوچه هم از دستگاههای الکترونیکی استفاده میکنند نمیدانم چرا اهالی این قسمت شهر باید برای انجام کارهای ساده بانکی مدتها در صف عمر گرانبها را هدر بدهند و وقت خود و کارکنان شریف بانکها را صرف کارهای عادی و پیش پا افتاده نمایند .

روز یکشنبه نزدیکی های ساعت ده صبح برای کاری ساده  دربانک ملی شعبه جنوب هادیشهر حضور داشتم که خوشبختانه در همین موقع بازرسین بانک که گویا سرپرست استان آذربایجان شرقی بودند برای بازدید حضور داشتند و اهالی با اطلاع از حضور ایشان درخواست نصب خودپرداز را با ایشان ( آقای ودادی ) مطرح کردند .

آقای ودادی سرپرست بانک ملی استان فرمودند که تا اواخر فروردین ماه نسبت به نصب خود پرداز اقدام خواهد شد . در ضمن فرمودند خود پرداز برای بانک ملی شعبه جنوب هادیشهر تهیه شده و بزودی نصب و راه اندازی خواهد شد . انشاء الله که این بار گفته های آقای داودی جامه عمل بپوشد و مردم این قسمت شهر هم از این نعمت عصر الکترونیک و اینترنت بی بهره نمانند و به صدق گفتارهای مسئولین بانک اطمینان حاصل نمایند .

تقديم بر آستان مقدس امام مهدي (عج)

بسم الله الرحمن الرحيم

مقاله ادبي : جویاي دل

تقديم بر آستان مقدس امام مهدي (عج) رضا قاسم زاده - هاديشهر

- سلام بر تو اي الهه ي عشق! اي آفتاب پرده نشين ! اي عصاره ي ولايت و اي ذخيره ي امامت ! سلام بر تو که بر اريکه ي دلها نشسته اي و بر اقليم عشق سلطاني.

- اي آفتاب حسن ! در اقليم عشق اگر بر سرير جمال بنشيني ، زيبا رويان جهان در مقابل جلوه ي جمالت به تعظيم در آيند و خاک ادب بوسند . زيرا جمال تو ، جلوه اي از جمال يار است و جمال زيبا رويان انعکاس ذره اي از جمال توست و تو اي زيبا صنم !اگر نقاب از چهره بر اندازي و جهان به نور جمال خود بر افروزي ، رونق بازار حسن فروشان يکباره فرو ريزد. عکس رويت رونق بازار مه رويان شکست

با جمالت عشق را بر روي کا ر آورده اي

- محبوب من ! در معبد عشق طنين پاي تو پيداست . در محراب عشق ، سجاده ي نياز گسترده و با اشک وضو ساخته ايم و بر کعبه ي رخت اقتدا کرده وبا خيال روي تو تکبير مي گوييم وبا گلبانگ سکوت ، در آستانه ي قنوت مي خوانيم :

اللهم ارني طلعة الرشيدة و الغرة الحميدة و اکحل ناظري بنظرة مني اليه

هر شب به ياد روي تو من اقتدا کنم بر گرد روي ماه تو پروانه اي منم

رخصت اگر به حريم تو يابم اي صنم! ((خواهم شبي نقاب زرويت بر افکنم

خورشيد کعبه و ماه کليسا کنم تو را ))

میرزا عباس رضی زاده ی گرگری

مرحوم میرزا عباس رضی زاده ی گرگری به سال 1282( ه .ش ) در گرگر به دنیا آمد . پدر ایشان مرحوم میرزا رضی و مادرش مرحومه شهربانو دخت مرحوم محمد یاور علمداری ( از افسران قاجار) بوده است .

ایشان پس از 83 سال زندگی در سال  1360( ه . ش) وفات یافته و در مسقط الراس خود به خاک سپرده شد ه است .

تحصیلات :

مرحوم میرزا عباس در هفت سالگی _ و یا شاید کمتر جهت تعلیم دروس ابتدایی به مکتب مرحوم سید فرج که در آن زمان گویا مکتب پر رونقی بوده رفته و شروع به تحصیل کرده و در نهایت با اتمام نصاب الصبیان ابونصر فراهانی تحصیلات مکتب خانه ای خود را به پایان رسانیده و جهت ادامه ی تحصیل به تبریز که در آن زمان دار الولایه خوانده می شد با درایت و راهنمایی عموی خود میرزا رضا وثوق لشگر که خود از فرماندهان بزرگ قاچار بوده عزیمت کرده و در مدرسه ی طالبیه آن شهر که در شهرت ادبی برابرمدارس مشهد مقدس بوده اقامت گزیده و شروع به فراگیری دانش های مرسوم حوزه کرده .

تخصص اصلی ایشان ادبیات عرب بوده و علاوه بر متون معمولی حوزه های علمیه ،  نظیر صرف میر،الهدادیه ،صمدیه ، صیغ المشکله و ..... متن الضیه ابن مالک نحوی را که هزار بیت شعر در صرف و نحو عربی است از حفظ داشت و همین حفظ  الضیه  سبب شده بود که آن مرحوم به شرح ابن عقیل ،السیوطی ،الغنی و المطول که از کتابهای استدلالی و عالی ادبیات عرب بشمار می آیند کاملا مسلط باشد .

نا گفته نماند که نامی ترین استاد نحوی ایشان مرحوم میرزا علی اکبر اهری معروف به  نحوی بوده که شخصیتی نظیر ادیب اول در خراسان بوده است . بعد ها مرحوم سید حسن قاضی طباطبایی نیز متون پایه ای عربی را نزد مرحوم اهری به تلمذ نشسته بود .  مرحوم میرزا عباس علاوه بر متون حوزوی متن قران کریم و نهج البلاغه را از حفظ داشت و در ضمن به تفسیر قران کریم آنهم به شیوه ی ادبی و روایی نیز کاملا تسلط داشت و همین طور بخش اعظمی از بوستان و گلستان سعدی را ازحفظ بود .

علاوه بر ادبیات عرب ایشان با علومی از قبیل  منطق ، فلسفه  و  فقه کاملا آشنا بود و به ویژه در منطق بعضی از متون را ازحفظ بود مانند منطق الاکبری (فارسی) و تهذیب المنطق تفتازانی و حاشیه ی ملا عبدالله و.......

خدمات در محل تولد :

ایشان به اتفاق مرحوم حاجی میر حسین موسوی و حاج میر علی اکبر ضیایی و حبیبالله شاپوری برای تشکیل خانه ی انصاف ( شورای شهر فعلی ) انتخاب و اقدام به تاسیس شهرداری و دبیرستان پسرانه ی فردوسی گرگر و شرکت تعاونی روستایی بسیار زحمت کشیده و در حقیقت بخش اعظم کارهای اداری یاد شده را به تنهایی به انجام و اتمام رسانیده است .

تدریس:

متاسفانه آن مرحوم به علت اشتغال به کارهای کشاورزی دیگر فرصتی جهت تدریس نداشته و تعدادی از فرهنگیان قدیم نظیر حاج حسین قلی سیرانی و حاج حبیب الله شاپوری و علاقمندانی همچون حاج رضا امیری از محضر ایشان در ادبیات عرب و علوم قرآنی و بعضا تفسیر نهج البلاغه بهره مند شده اند .

شاگرد نامی ایشان که هم فرهنگی بوده و هم تحصیلات خود را در معارف اسلامی ادامه داده استاد محمد تقی پویان می باشد که فعلا دوران کهولت خود را در مشهد مقدس می گذراند .

مرحوم استاد دکترمحمود پدیده که چند سال پیش درگذشت از ارادتمندان آن مرحوم بوده و بارها جهت دیدار ایشان به گرگر آمده و بخشی از مصاحبات آن دو ضبط شده است . مرحوم دکتر پدیده از تسلط ایشان به لغت عرب ـ متن و تفسیر قران کریم بارها و بارها اظهار شگفتی کرده و او را حتی قدرتر از استاد سید حسن قاضی طباطبایی خوانده است.

نویسنده ی وبلاگ شهرستان جلفا وظیفه ی خود می داند که بزرگوارانی همچون مرحوم میرزا عباس رضی زاده ی گرگری را که باآن هم معلومات و وارستگی در نهایت گمنامی زندگی کرده اند و تا به امروز هیچ یادی از آنها نشده است به جامعه معرفی نماید شاید در مقابل آن همه بزرگواری قدم کوچکی برداشته باشد .

با تشکر از:  آقای داود رضی زاده گرگری

 برگرفته از وبلاگ شهرستان جلفا

علمدار

 علمدار

گرچه امروزه  دیگر جدا کردن قسمت شمال و جنوب این شهر از همدیگر امکان پذیر نیست "نویسنده کتاب علمدار شهر جاوید آقای فرشید علمداری نیز  با تمام تلاشی که برای این منظور کرده است کاملا ناموفق بوده است" میبینید حتی زمان تهیه مطالب کتاب نیز (از  1364 تا1385)  این امر ممکن نبوده است.

این دو آبادی اکنون شهر واحدی است زیبا و آباد و متحد , گرچه کج اندیشان و تنگ نظران هنوز با بعضی کارهای  نابخردانه خود موجبات کندی پیشرفت آن را فراهم می کنند. اینها باید باور بکنند که علمدار دیگر قدمگاه و چند کوچه ی تنگ و تاریک نیست و گرگر هم فقط خیمه گاه , باکوچه های باریک نمی باشد. علمدار  گرگر شهر واحدی است بنام هادیشهر (بقول آقای فرشید یا ملایی علمداری , گاهی علمدار گرگر و گاهی هم گرگر

علمدار نمیباشد .)   و روز بروز گسترش می یابد و ترقی میکند و چون خورشیدی درخشان بر پیشانی کشور عزیزمان ایران پرتو افشانی میکند .

گرچه مطالب کتاب آقای ملایی چنان درهم وبرهم و گاه غیر قابل باور است که شاید حالا خودش نیز رشته کلام را از دست داده ، بهر حال اگر دوستانی از تاریخ علمدار اطلاعات مستندی دارند ارسال فرمایند تا بنام خودشان در بلاگ هادیشهر پست شود . آقای فرشید علمداری در وجه تسمیه علمدار چنین مینویسد:

در اردبیل و اطراف آن شش طایفه زندگی میکردند که نام آنها به شرح زیر است :

طایفه آق قویونلو به ریاست و فرمانروایی اوزون حسن به معنی دارندگان گوسفندان سفید.طایفه قره قویونلو به ریاست قره یوسف به معنی صاحبان گوسفندان سیاه.

طایفه شاملو  , طایفه استاجلو به ریاست مصطفی خان استاجلو , طایفه روملو که تیمور لنگ پس از تسلط روم شرقی عده ای حدود دویست هزار نفر از روم شرقی بعنوان اسیر  به اردبیل آورد طایفه تکه لو به معنی دارندگان بز نر.در اواخر قرن هشتم هجری قمری بین قبیله تکه لو و قبایل دیگر بر سر مرتع و مسائل دیگر خصومت و دشمنی روی داد  و  گروهی از تکه لو جدا شده و از سواحل شمالی رود ارس خودرا به اطراف ایروان و اردوباد رسانیده  وپس از عبور از از رود ارس به نقطه فعلی علمدار آمده و اسکان گزیدند. .....

تَکه (به فتح تا) در زبان ترکی به معنی بز نر سالخورده است . (لی) همان لوی معروف است پسوند کلمه و صفت نسبی می باشد . آنها در اثر زد و خورد و کشمکشهای  های پی در پی که بر سر , زمین و مرتع  با طوایف دیگر داشتند به این کوچ مبادرت کرده بودند آنها پس از استقرار در محل فعلی علمدار به دلیل نا ملایماتی که بر سر تصاحب و اسکان همیشگی در مکانی , متحمل شده بودند نام محل سکونت خود را عالم دار نهادند .

یعنی عالم و دنیا برای ما تنگ است . در زبان ترکی دار بمعنی تنگی جا میباشد.و بعد ها در اثر کسرت استعمال عالم تبدیل به علم در نتیجه علمدار نامیده شد. ابتدا در گروه کوچکتری ادامه حیات میدادند

شغل آنها دامداری و ..........

البته روایت های دیگری نیز سینه به سینه نقل شده است که بعلت مستند نبودن از بیان آنها خوداری میشود و چشم انتظار مساعت دوستانی که مطالب دقیقی در این مورد دارند

سابقه‌ تاريخي‌ گرگر

سابقه‌ تاريخي‌ گرگر

گرگر يكي‌ از ملل‌ قديمه‌ قفقاز است‌، كه‌ بواسطه‌ جرئت‌ و جلادتشان‌ معروف‌ شده‌ و سه‌  هزار سال‌ قبل‌از  اين‌ صاحب‌ سلطنت‌ و استقلال‌ بوده‌ و با سلاطين‌ آشور و همسايگان‌ ديگر زد و خوردها داشته‌اند.

بنابه‌ نگارش‌ استرابون‌ و موسي‌ خورن‌ اين‌ طايفه‌ با آمازون‌ها معاشر بوده‌، و از سواحل‌ درياي‌ سياه‌، وحوالي‌ شبه‌ جزيره‌ كريمه‌ كوچ‌ كرده‌ و در طرف‌ جنوب‌ بلوكات‌ باكوبه‌ در دامنه‌ كوه‌ بش‌ بامارق‌، في‌مابين‌دو رودخانه‌ ارس‌ و كر، جاگرفته‌و سلطنتي‌ تشكيل‌ داده‌اند.

در تاريخ‌ 836 قبل‌ از ميلاد سالمانازاريسم‌ با لشگر فراوان‌ فتح‌ كنان‌ تا كشور گرگر آمده‌ و پس‌ ازتسخير و تصرف‌ آن‌ جا را پايتخت‌ ايالات‌ خود قرارداده‌ است‌. در سال‌ 716 قبل‌ از ميلاد سارگن‌ فاتح‌مشهور بارديگر به‌ جنگ‌ گرگريان‌ رفته‌ و پس‌ از هفت‌ مرتبه‌ سوق‌الجيش‌ و جنگهاي‌ متواتر با اوراتورمان‌ وگرفتن‌ 22 قلعه‌ از )اولوزوتو( و پس‌ از حملات‌ و هجوم‌ بسيار به‌ قلاع‌ و استحكامات‌ گرگريان‌ و قتل‌ وغارت‌ زياد و تخريب‌ مداين‌ به‌ تصرف‌ آن‌ كشور موفق‌ گرديده‌ و آنجا را كاراساركن‌ نام‌ نهاده‌ است‌. فاتح‌شرح‌ و تفصيل‌ اين‌ استيلا و فتوحات‌ ديگر خود را در منقوشات‌ حزساباد دورساريوكين‌ كه‌ يكي‌ ازمؤسسات‌ خود او بوده‌ است‌ به‌ يادگار گذاشته‌از جمله‌ اين‌ طايفه‌ به‌ مرور زمان‌ تا حوالي‌ رودخانه‌ ارس‌پيشرفته‌ و در هر دو سمت‌ يمين‌ و يسار آن‌ رودخانه‌ ساكن‌ گشته‌ قراي‌ و قصباتي‌ براي‌ خودشان‌ ساخته‌ و بااغوانيان‌ و يا شروانيان‌ مخلوط گرديده‌ و بزرگترين‌ قبايل‌ آنان‌ را تشكيل‌ داده‌اند. و در اهميت‌ اين‌ قوم ‌همين‌ قدر كافي‌ است‌ كه‌ به‌ امر انوشيروان‌ در نزديكي‌ بيلقان‌ شهري‌ به‌ اسم‌ آنان‌ نهاده‌ شده‌ و الحال‌ ورودي‌در آن‌ سامان‌ بنام‌ گرگر جاري‌ و بلوكي‌ در اين‌ جانب‌ ارس‌ بعنوان‌ گرگر هنوز آباد بوده‌ و معروف‌ مي‌باشند.و برحسب‌ نگارش‌ ياقوت‌ حموي‌ و مسعودي‌ فرمان‌ فرمايان‌ بلاد وسيعي‌ واقعه‌ در مابين‌ ارمنستان‌ و باب‌الابواب‌ (لان‌) را  گرگرتداج‌  و  يا  گرگرنداج‌ مي‌گفته‌اند.

بيشتر ساكنان‌ شروان‌ از طوايف‌ گرگر بوده‌اند لذا در قرن‌ پنجم‌ هنوز سلاطين‌ اران‌ شهر ياران‌ گرگر لقب‌ داده‌ و بدين‌ نام‌ نوشته‌ و مي‌خوانده‌اند.

راجع‌ به‌ شهرت‌ آبادي‌ گرگر مقاله‌ حاج‌ مهدي‌ قلي‌خان‌ مخبر السلطنه‌ در موقع‌ نصب‌ لوح‌ عدل‌ مظفربه‌ سردر مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ وقت‌ مي‌تواند سند باشد در آخر مقاله‌ را با دو بيت‌ ذيل‌ خاتمه‌ مي‌دهد.

از حد سرخس‌ تا به‌ اهواز       وز خاك‌ بلوچ‌ تا به‌ گرگر

گرگ‌ از گله‌ خود طمع‌ ببريد    فربه‌ نكند ستم‌ به‌ لاغر

راجع‌ به‌ گرگريان‌ بد نيست‌ به‌ مطالبي‌ كه‌ در فرهنگ‌ دهخدا آمده‌ است‌ اشاره‌ نمود" گرگريان‌ به‌ فتح‌هردو كاف‌ ولايتي‌ بود در آران (آذربايجان‌) نزديك‌ بيلقان‌ طايقه‌اي‌ از حكام‌ و سلاطين‌ در زمان‌ خلفا حكمران‌ اين‌ صفحات‌ و كردستان‌ بودند. كه‌ بعضي‌ از آنها به‌ آذربايجان‌ و آران‌ و ارمنستان‌ نيز تسلط داشته‌اند و از جمله‌ آنها ابونصر مملان‌ و پسرش‌ ابومنصور و هسوان‌ را چراغ‌ گرگريان‌ خوانده‌اند. "

شاهد نشانه‌هائي‌ از تمدن‌ مادها و ساسانيان‌ در گرگر وجود كول‌ تپه‌ (تپه‌ خاكستر‌) كه‌   بعلت داشتن لایه هایی از خاکستر ، بقاياي‌ يك‌آتشكده‌ قديمي‌ زرتشتي‌ را نشان‌ مي‌دهد، دليل‌ وجود تمدن‌ در اين‌ منطقه‌ مي‌باشد. ( لازم به توضیح است که شاید از این تپه در بعضی ادوار کهن بعنوان برجهای نگهبانی نیز استفاده می شده است .)

آنچه‌ مسلم‌ است‌ و از تواريخ‌ معتبر بر مي‌آيد اين‌ منطقه‌ همواره‌ بين‌ حكومتهاي‌ مختلف‌ موجود دراين‌ منطقه‌ حول‌ و حوش‌ آن‌ در هزاره ‌هاي‌ اول‌ و دوم‌ پيش‌ از ميلاد و همچنين‌ بين‌ حكومت‌هاي‌ ايران‌ و ارمنستان‌ و روم‌ و گرجستان‌ و حكومت‌هاي‌ محلي‌ و فئودالي‌ كوچك‌ دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشته‌است‌ هر از چندگاهي‌ حكومتي‌ زورمند در خود منطقه‌ بوجود آمده‌است‌ ليكن‌ قدر مسلم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ منطقه‌ هم‌در اين‌ مرحله‌ از تاريخ‌ سرنوشتي‌ همانند ساير مناطق‌ آذربايجان‌ داشته‌ است‌. در اين‌ سالها‌ هر نقطه‌ از آذربايجان‌ و آران‌ و ارمنستان‌ و گرجستان‌ و روم‌ و مناطق‌ همجوار مورد كشمكش‌ حكام‌ و سلاطين‌اعراب‌ ايران‌ و روم‌ و گرجستان‌ يا مورد چپاول‌ و غارت‌ آنان‌ بوده‌است‌. در بين‌ سالهاي‌ 410 و 420 هجري‌ قمري‌ كه‌ مصادف‌ با سلطنت‌ محمود غزنوي‌ بود او گروهي‌ از تركان‌ غز را براي‌ محافظت‌ مرزهاي‌شرقي‌ خود به‌ ايران‌ كوچانيده‌ بود. اين‌ جماعت‌ آزاد شده و ماجراجو كه‌ تحمل‌ انضباط و سختگيريهاي‌محمود غزنوي‌ را نداشتند بناي‌ ناسازگاري‌ گذاشته‌ درگيريهايي‌ با او پيدا كردند. متعاقب‌ آن‌ به‌ كرمان‌ وآذربايجان‌ و اصفهان‌ كوچ‌ كردند. ادامه دارد .....

دریای خاطرات زمان

دریای خاطرات زمان

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .